تبلیغات
دنیای مجازی - گل عفاف، بوستان حجاب
 
دنیای مجازی
•٠✿☆ علـوم رایانـه ☆✿٠• وحید88
                                                        
درباره وبلاگ

---«« دنیای مجازی »»---
_________________________

به چشمان خود دروغ نگوییم
خدا دیدنیست.

چشمهایی که خدارا نبینند
دو گودال مخوفند

که برصورت انسان دهن باز کرده اند

وقتی احساس غربت می کنید
یادتان باشد

که خدا همین نزدیکیست.
یادتان باشد

که خدا هیچ وقت
شمارا از یاد نبرده است.

یادتان باشد که خدا اینجاست!
_________________________


مدیر وبلاگ : وحید 88
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 2 آبان 1392 :: نویسنده : وحید 88
  چادر ملی...

داستان واقعی یک دختر مانتویی:

خدا دوست داره من چادری باشم!!!

گل  عفاف ، در بوستان  حجاب  می روید

(خواهرای دینی ام این داستان کوتاه رو حتما بخونید)

یه دو سه سالی چادر ملی به سر بودم که از چادر ملی خسته شدم و داشتم دوباره مانتویی می شدم. یه جاهایی به خصوص تو محل خودمون از خجالت چادر ملی سرم می کردم اما جاهای دیگه با مانتو بودم که کار خدا رفتم تو کلاس جوان در حسینیه محلمون اسم بنویسم...





از وقتی به سن تکلیف رسیدم به حجابم حساس بودم و اگه تو عکسام ناخودآگاه کمی از مویم پیدا بود اعصابم خورد می شد ولی چون فکر میکردم نمی تونم چادر رو جمع و جور کنم چادری نبودم و اصلا به آن فکر هم نمی کردم.
تو دوران دبیرستان بودم که برای مادرم یه قواره چادر از کربلا سوغات آوردن. مامانم گفت: چادر ملی می خوای؟ و منم موافقت کردم دادیم چادر ملی اندازه ام دوختن و سرم کردم
خودمونیم خجالت می کشیدم یه دفعه تو محل چادر به سر بودم و این قضیه تو فامیل خیلی پیچید چون مادرم مانتویی بود و همه تعجب کردن که چی شد که من چادری شدم.
یه دو سه سالی چادر ملی به سر بودم که از چادر ملی خسته شدم و داشتم دوباره مانتویی می شدم. یه جاهایی به خصوص تو محل خودمون از خجالت چادر ملی سرم می کردم اما جاهای دیگه با مانتو بودم که کار خدا رفتم تو کلاس جوان در حسینیه محلمون اسم بنویسم.
کلاس جوان جمع دوستانه ای است که جمعه صبح ها در حسینیه تشکیل می شه استادمون درباره موضوعات مختلف(مثلا درباره توکل بر خدا و ...) برامون صحبت می کنه و تو محل از این کلاس خیلی تعریف می کردن ( وقتی رفتم دیدیم واقعا کلاس خوبی است و حاضر نیستم جمعه ای غایب بشم)
تو هیچ کدوم از شرایط کلاس مشکلی نداشتم جز اینکه چادر ملی قبول نمی کردند و باید چادر ساده سر می کردیم. من گفتم که نمی تونم چادر ساده رو جمع کنم! یکی از بچه ها گفت که جاهای دیگر رو با چادر ملی برو اینجا رو با چادر ساده بیا. منم پذیرفتم و اسم نوشتم.
خودم تو کار خدا موندم ! وقتی چادر ساده سر کردم و راهی حسینیه شدم تو چادر ساده احساس راحتی کردم و دیدم جمع کردنش سخت نیست و این فقط فکر باطل بود که نمی تونم.
کم کم به چادرم حساس تر شدم و دیگر در منزل هم نامحرم می آمد چادر سر می کردم و نمی دونم چه جوری شد که به خودم اومدم و دیدم تازه رویم را هم می گیرم . همان طور که مادر بزرگم رو می گرفت و من با خودم یه زمانی می گفتم من عمرا بتونم اینجوری رو بگیرم جوری شد که مثل دوست قبلی که گفته بود تو کلاس های آزمایشگاه دانشگاه هم چادرم رو درنیاوردم.
مادر و پدرم از اول به حجاب من کار چندانی نداشتند و گفتند هرجور خودت دوست داری حجابت رو رعایت کن. وقتی هم چادری شدم با اینکه خود مامانم مانتویی هست ولی والدینم هردوشون خوشحال شدن.
الان حدود دو سال و خورده ای از اون ماجرا می گذرد و من بیشتر از قبل به چادرم علاقه مند هستم و شاید منشاء این علاقه اینه که یه چیز تو قلبم بهم می گه که خدا دوست داره من چادری باشم و منو اینجوری بیشتر می پسنده.



در جامعه ای که عبور از چراغ قرمز منع می شود

چگونه با عبور از خط عفاف برخورد نمی شود؟

                                                                                                  شهید بهشتی                 



مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن،
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را.
                                                           
شهید سعید زقاقی


نا رس بودی، حیا شکوفایت کرد

ایمان تو نامدار دنیایت کرد

یک سکه بی رواج بودی ای ماه!

این چادر شب بود که زیبایت کرد


چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش ‏رنگ‏ ترین زن‏هاست را مى‏ زند.

چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند، ذره‏ اى به تو محل نمى ‏گذارند.

چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏ روید و صد قافله دل كثیف!! همراه شما نیست.

چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.

چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهى ‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.

چه لذتى دارد وقتى مى ‏بینى كه مى‏توانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را

چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى روید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.








نوع مطلب : داستانهای پندآموز، جملات ادبی و زیبا، اجتماعی، 
برچسب ها : حجاب، چادر، عفاف، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط : قابل توجه خانم ها، ازدواج به سبک روز، زیبایی واقعی،




شنبه 25 آبان 1392 01:52 ب.ظ
دمت گرم عالی بود
وحید 88ممنون..
چهارشنبه 8 آبان 1392 10:43 ق.ظ
خیلی جالب بود خوشم اومد عکسها هم زیبابودن
منتظر حضورتون هستم
وحید 88نظر لطف شماست
حتما.....
شنبه 4 آبان 1392 10:53 ق.ظ
آپـــــــــــــــــــــــم دوست عزیز
وحید 88ممنون از دعوتتون
شنبه 4 آبان 1392 05:42 ق.ظ
ببخشید كلمه (عفت ) درست است ان را اصلاح كنید
وحید 88ممنون از راهنماییتون اگه تونستم پیداش کنم اصلاحش میکنم
شنبه 4 آبان 1392 05:40 ق.ظ
سلام برشما وعیدتان مبارك
مطلب جالبی در مورد حجاب بود ویاد ان شهید بزرگوار گرامی باد كه پیش بینی كرده بود
باید ان زمانی گریست كه مردان غیرت وزنان عفت خود را از دست دهند
اما ان شالله دختران ما علت وپسران ما غیرت خود را پاس می دارند یا علی
وحید 88سلام همچنین
انشا الله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر