تبلیغات
دنیای مجازی - با کاروان خورشید
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز : 5
» بازدید دیروز : 4
» بازدید این ماه : 41
» بازدید ماه قبل : 39
» بازدید کل : 108
» آخرین بازدید :

راجعون
تا سایه سرت به سر محملم فتاد   برخاست آتش غم و بر حاصلم فتاد
یک اربعین بود که ندیدم جمال تو   وین است شعله ای که بر آب و گلم فتاد


کاروان خاطرات، بازگشته است از جایی که چهل روز گذشته است از ماتم‏ه ای سرخ، از عطش‏های پرپر شده.

بازماندگانِ حادثه تیغ و تاول، رسیده‏اند به نقطه‏ای از آغاز؛ به نگاه‏های در خون شناور، به گلوهای بریده شده در دلِ تشنگیِ دشت.

کاروانِ اربعین، با خطبه ‏های گریه، از شام رسوا برگشته است و تصاویر جراحت، در سوزنده‏ ترین بیان قاب می‏ شود و در سوزنده‏ ترین بیابان.

بغل بغل شعله ریخته می‏ شود در صحرا!

دوبیتی‏ های پرلهیب، سطح مصیبت ‏زده دشت را گلگون‏تر می‏ کند. اکنون چهل روز از آن سیل عطش، سپری شده است. قافل ه‏ای زخم خورده، وارد سرزمین چهلمین روز می‏ شود.

اینان اربعین را با خود آورده‏اند؛ با نقل خاطرات قطعه قطعه شده. دنیای ادب نیز گل و ستاره آورده است که به پای سربلندی‏شان بریزد...



...سلام بر استواری غیرقابل ترسیم شما! سلام بر آن گام‏های شکیباتان که جاده‏های دراز شام را خسته کرد!

هر سال، چشمان غمبار اربعین که می‏ آید، اطراف ما پر می‏ شود از هیئت‏های مذهبی التماس و دسته دسته گل‏های اشک.

هر سال اربعین، از لابه‏ لای واژه‏ های مذاب مداحان، دل‏های آسمانی شما دیده می‏ شود و علم‏های ما از هوش می‏ روند.

لباس‏های مشکی تقویم، بوی قتلگاه می‏گیرند.

اربعین! به یاد روشنیِ شما شمع‏ گونه می‏سوزیم و گریه سر می‏دهیم برای فاصله‏ های خود و زجرهای شما.

خوشا گریستن برای داغ‏ های زینب علیهاالسلام ، برای مصیبت‏ های سجاد علیه‏السلام ، برای بی‏تابی بچه‏ های آسمان!

سلام بر اربعین که عاشورایی دیگر از گریه را برای ما به راه می‏ اندازد!

من برای گریستن، به آغوشت محتاجم...




اربعین بلوغ عاشورا

در غروب عطش آلود ، وقتى برق شقاوت خنجرى آبگون بر حنجره آخرین شهید نشست. وقتى صداى شكستن استخوان در گوش سم‏ ها پیچید و آنگاه كه خیمه‏ ها در رقص شعله‏ ها گم شدند ، جلادان همه چیز را تمام شده انگاشتند. هشتاد و چهار كودك و زن ، در ازدحام نیزه و شمشیر ، از ساحل گودالى كه همه هستى ‏شان را در آغوش گرفته بود ، گذشتند. تازیانه در پى تازیانه ، تحقیر و توهین و قاه ‏قاهى كه با آه آه كودكان گره مى ‏خورد ، گستره میدان شعله‏ ور را مى‏ پوشاند.

دشمن به جشن و سرور ایستاده است و نوازندگان ، دست افشان و پایكوبان ، در كوچه‏ هاى آراسته ، به انتظار كاروانى هستند كه با هفتاد و دو داغ ، با هفتاد و دو پرچم ، با شكسته ‏ترین دل و تاول ‏زده ‏ترین پا ، به ضیافت تمسخر ، طعنه ، خاكستر و خنده آمده است.

زنان با تمامى زیور آلاتشان به تماشا آمده‏ اند. همه را اندیشه این است كه با فرو نشستن سرها بر نیزه ، همه سرها فرو شكسته است.

اما خروش رعد گونه زینب‏ علیها السلام ، آذرخش خشم سجاد علیه السلام و زمزمه حسین‏ علیه السلام بر نیزه ، همه چیز را شكست. شهر یكپارچه ضجه ، اشك و ناله شد و باران كلام زینب جان‏ها را شست و آفتاب را از پس غبارها و پرده‏ ها به میهمانى چشمهای بسته آورد.

چهل روز گذشت. حقیقت ، عریان‏تر و زلال‏تر از همیشه از افق خون سر برآورد. كربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهید ، خاشاك ستم را به بازى گرفت. خونى كه آن روز در غریبانه‏ ترین غروب ، در گمنام‏ ترین زمین ، در عطشناك‏ترین لحظه بر خاك چكه كرد ، در آوندهاى زمین جارى شد و رگ‏هاى خاك را به جنبش ، جوشش و رویش خواند. چهل روز آسمان در سوگ قربانیان كربلا گریست و هستى ، داغدار مظلومیت‏ حسین‏ علیه السلام شد. چهل روز ، ضرورت همیشه بلوغ است و مرز رسیدن به تكامل است ، مگر ما سرما و گرما را به «چله‏» نمى‏ شناسیم و مگر میعادگاه موسى در خلوت طور ، با چهل روز به كمال نرسید.

اینك ، چهل روز است كه هر سبزه مى‏ روید ، هر گل مى‏ شكفد ، هر چشمه مى‏جوشد و حتى خورشید در طلوع و غروب ، سوگوار مظلوم قربانگاه عشق است. چهل روز است كه انقلاب از زیر خاكستر قلب‏ها شراره مى ‏زند. آنان كه رنج پیمان‏ شكنى بر جانشان پنجه مى‏كشید و همه آنان كه شاهد مظلومیت كاروان تازیانه ، اشك و اندوه بودند و همه آنان وقتى به كربلا رسیدند كه تنها غبار صحنه جنگ ، بوى خون تازه و دود خیمه‏ هاى نیم سوخته را دیدند ، اینك برآشفته ‏اند ، بر خویش شوریده ‏اند. شلاق اعتراض بر قلب خویش مى‏ كوبند و اسب جهاد زین مى ‏كنند. چهل روز است كه یزید جز رسوایى ندیده و جز پتك استخوان كوب ، فریادى نشنیده ، چهل روز است استبداد بر خود مى‏ پیچد و حق در سیماى كودكانى داغدار و دیدگانى اشكبار و زنانى سوگوار رخ نموده است. اینك ، هنگامه بلوغ ایثار است. هنگامه برداشتن بذرى است كه در تفتیده‏ ترین روز در صحراى طف در خاك حاصلخیز قتلگاه افشانده شد.

اربعین است. كاروان به مقصد رسیده است. تیر عشق كارگر افتاده و قلب سیاهى چاك خورده است. آفتاب از پس ابر شایعه ، دروغ و فریب سر برآورده و پشت پلك‏ هاى بسته را مى‏ كوبد و دروازه دیدگان را به گشودن مى‏ خواند.

اربعین است. هنگامه كمال خون ، بارورى عشق و ایثار ، فصل درویدن ، چیدن و دوباره روییدن. هنگامه میثاق است و دوباره پیمان بستن. و كدامین دست محبت‏ آمیز است تا دستى را كه چهل روز از گودال ، به امید فشردن دستى همراه ، برآمده ، بفشارد؟ كدامین سر سوداى همراهى این سر بریده را دارد و كدامین همت ، ذوالجناح بى ‏سوار را زین خواهد كرد؟

اربعین است. عشق با تمام قامت‏ بر قله «گودال‏» ایستاده است! دو دستى كه در ساحل علقمه كاشته شد ، بلند و استوار چونان نخل‏هاى بارور ، سر برآورده و حنجره ‏اى كوچك كه به وسعت تمامى مظلومیت فریاد مى ‏كشید ، آسمان در آسمان به جست‏وجوى هم صدا و هم نوا سیر مى‏كند. راستى ، كدامین یاورى به « هم نوایى‏ » و همراهى برمى‏ خیزد؟

مگر هر روز عاشورا و هر خاكی ، كربلا نیست؟ بیایید همواره همراه كربلاییان گام برداریم تا حسینى بمانیم.


  پیاده تا آسمان...







باور کن گُلم! من همان زینبم؛ همان زینبی که هر روز، زیر آفتاب نگاه تو گرم می‏ شد، همان زینبی که از طنین صدای تو جان می‏ گرفت، همان زینبی که روزش را با زیارت تو آغاز می‏ کرد و شبش را با چراغ یاد تو به پایان می‏ برد.

باور کن همان زینب، همان خواهر، چهل روز است تو را ندیده است. بلند شو برادر گلم! چرا جوابم را نمی‏ دهی؟ تو که همیشه به احترام حضورم می‏ایستادی؛ حالا چه شده که حتی جوابم را نمی‏ دهی؟

آه، چه توقعی دارد زینب از تو! آخر تو که...

باشد! حالا که تو نمی‏توانی، من برایت همه چیز را می‏ گویم، آن روزِ غمگین کودکی‏مان که یادت هست؟! همان روزِ آتش و در و... آری! می‏دانم؛ حتی حالا هم طاقت شنیدنش را نداری. برایت بگویم؛ کودکان تو آواره بیابان‏ های بی‏ چراغ شدند؛ یکی دو ستاره، خاموش شد تا صبح.

چه کشیدیم برادر! فقط یاد و ذکر خدا و تو و پدر و مادر و جدمان، قوت دلمان شده بود؛ وگرنه قصه به اینجا نمی‏ رسید.

در راه، هر جا که شد، چراغ یاد تو را روشن کردیم.

چه که بر سر آل امیه نیاوردیم؛ کوفه می‏ لرزید از طنین صدایمان.

هر اشکمان را بر چله کمان نشانده بودیم و قلب خواب‏آلودگان را نشانه رفته بودیم؛ اما امان از شام! تاریکی شام، بر روشنایی کلام ما پیشی می‏ گرفت؛ اما ستاره سه ساله تو، آنجا را هم روشن کرد.

چه بگویم برای تو که از همه چیز باخبری؟! در این چهل روز، یک لحظه نوازش صدای تو، گوشم را تنها نگذاشت.

هر چه را باید می‏ گفتم، به زبانم جاری می‏ شد. همیشه گرمای دستان حمایتت را روی شانه‏ هایم حس می‏ کردم. یک آن، خودم را بی‏ تو ندیدم؛ اما چه کنم که تو خواسته بودی هر لحظه نبودنت را به یاد دیگران بیندازم و بیدارشان کنم.

هر چه بود این چهل روز گذشت و من دوباره به دیدار تو آمدم.

حالا نمی‏ خواهی برای دیدن خواهرت، از جای برخیزی؟





برای دیدن عکس هایی از مسافران پیاده به راه افتاده کربلا کلیک کنید








:: مرتبط با: جملات ادبی و زیبا , مذهبی , عرفانی , عکس ,
:: برچسب‌ها: اربعین , راجعون , پیاده تا آسمان , مسافران کربلا , لبیک یا حسین , متن ادبی درباره اربعین , عکس کاروانیان کربلا ,
:: لینک های مرتبط: ویژه نامه ماه محرم سال , در حریم حرم دوست , بوی ماه عشق , جملات زیبا درمورد عاشورا و تاسوعا ,
ن : وحید 88
ت : پنجشنبه 28 آذر 1392
تحلیل آمار سایت و وبلاگ
تبلیغات اینترنتی